عرضه محصولات ویدیویی،نرم افزار

برای خرید محصول و مشاهده توضیحات روی توضیحات کلیک کنید

45000 تومان

 

برای خرید و مشاهده توضیحات روی گزینه توضیحات کلیک کنید

30000 تومان

جهت توضیحات بیشتر به بخش توضیحات مراجعه کنید... 

۲۰۰۰۰ تومان


ماه من سید علی
دو شنبه 6 بهمن 1393 ساعت 18:48 | بازدید : 376 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

ثامن تم : حضرت ماه

 

جسورانه دل رهبر شکستند

خیال کردند که درکوفه نشستند
علی هفتاد میلیون یار دارد

هزاران مالک وعمار دارد
چه سلمان ها به دورش درطوافند

چه شمشیرها به اذنش درغلافند
فقط کافیست تابا یک اشاره

جهان کفر گردد پاره پاره


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , شهیدان , ,

|
امتیاز مطلب : 217
|
تعداد امتیازدهندگان : 47
|
مجموع امتیاز : 47


سبک زندگی‌ مصطفی جهادگونه عمل کردن بود
چهار شنبه 29 آذر 1391 ساعت 20:4 | بازدید : 522 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

به نام خدا

 پدر شهید احمدی روشن: سبک زندگی‌ مصطفی جهادگونه عمل کردن بود

پدر شهید احمدی روشن گفت: احترام بی شائبه به پدر و مادر، خدمت بی شائبه و جهادگونه برای ملت ایران، ولایت‌مدار بودن و انجام همه کارها به خاطر رضای خداوند از ویژگی‌های بارز و برجسته این شهید بود.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه آذربایجان شرقی، رحیم احمدی روشن در مراسم گرامیداشت شهدای دانشجو در دانشگاه آزاد تبریز با اشاره به خصوصیات این شهید گفت: مصطفی زندگی عموی شهید خود را الگوی زندگی خود انتخاب کرده بود و سبک زندگی‌اش براساس خدمت بی‌شائبه به مردم و جهادگونه عمل کردن بود.

وی تاکید کرد: دانشگاه زمان جنگ، جبهه‌های جنگ بود که جوانان مدارج عالی معنویت را درآنجا گذراندند و اگر شما نیز در زمان آنها بودید همان کاری را انجام می‌دادید که آنها کرده بودند.

وی افزود: در عصر حاضر، جنگ، جنگ نرم و سایبری است و شما سربازان این جنگ هستید و ثابت کردید اگر علم از دست احمدی روشن‌ها بیفتد شما آن را به دست می‌گیرید و همواره پایمردی، صداقت و ثابت قدم بودن خود را به انقلاب، امام(ره) و مقام معظم رهبری نشان می‌دهید.

علی رضایی، رییس این دانشگاه نیز ضمن تأکید بر برگزاری چنین یادواره‌هایی در دانشگاه‌ها افزود: جوانان، آینده‌ساز کشور می‌باشند و باید با فرهنگ شهادت و ایثار آشنا شوند و آن را زنده نگه دارند.

وی اظهار کرد: دانشجویان و جوانان باید با خواندن وصایا، زندگی‌نامه و مناجات‌نامه شهدا با تفکر آنان آشنا شوند و یاد و راه آنها را زنده نگه دارند و مانع ایجاد شکاف بین نسل سوم و چهارم و شهدا شوند.

وی تأکید کرد: سلاح شما درحال حاضر تفکر ، ایده‌ها، طرح‌ها و عمل است که تنها راه‌کار حمله های اقتصادی و علمی دشمنان و بیگانگان است و دانشجویان بسیجی دراین میان باید پیش‌قدم باشند.

یک پیشکسوت هشت سال دفاع مقدس نیز گفت: حضور شما در محفلی که به خاطر شهدا برپا شده عنایت خداوند و توفیقی است که شامل حال شما شده و باید قدر آن را بدانید.

محسن ایران‌زاد، اضافه کرد: جهاد در راه خدا یکی از احکام عملی ما مسلمانان می‌باشد که قضا هم ندارد و باید در زمانش به آن عمل کرد.

پیشکسوت هشت سال دفاع مقدس تاکید کرد: جایگاه شهدا در نزد خداوند به قدری والا است که حضرت علی (ع) در نهج البلاغه از خداوند جایگاه شهدا را می‌طلبد.

وی با اشاره به سخنان امام(ره) در مورد شهدا گفت: شرف بزرگ شهدای در راه حق ، ورود به ضیافت‌الله است و درک این ضیافت با افکار ما قابل درک نیست.

تهیه کننده:بسیج بدنه ی فعال ملت است.


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , اخبار , ,

|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6


تنها ترین سردار
پنج شنبه 13 مهر 1391 ساعت 15:10 | بازدید : 300 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

تنهاترین سردار ؛ براساس زندگی شهید حسن باقری

افشردي بدون اين که سرش را بچرخاند، زيرچشمي براي سرگرد چشم غره رفت. سرگرد در حال گذر از کنار او بود که چشم غره بر تن و جانش نشست و تمام وجودش را انگار به يک‌باره آتش زد. با عصبانيت بازگشت و فرياد کشيد: «خبردار بايست قورباغه!»
افشردي خبردار ايستاد. سرگرد براي اينکه در همين ابتدا گربه را جلوي حجله بکشد، کشيدة ديگري به صورت افشردي زد و فرمان داد: «يالّا بخواب روي زمين سينه‌خيز برو.»
افشردي با خونسردي جواب داد: «شرمنده‌ام قربان! قورباغه‌ها که نمي‌تونن سينه‌خيز برن، فقط بپّر بپّر مي‌کنن!»
اين گستاخي افشردي، خون سرگرد را به جوش آورد و رنگ چهره‌اش را کبود کرد. يک لحظه سکوت و انتظار همة صفوف را فرا گرفت. سروان مي‌خواست به افشردي حمله کند، اما سرگرد جلوي او را گرفت و به محافظينش اشاره کرد.
آنها بدون معطلي به وي حمله‌ور شده، با مشت و لگد روي زمين درازش کردند.
در فاصله‌اي که افشردي کتک مي‌خورد، همهمه‌اي بين صفوف بالا گرفت. سروان براي ساکت کردن سربازان هرچه فرياد مي‌کشيد و بد و بيراه مي‌گفت، فايده‌اي نداشت. سرگرد احساس کرد بايد خودش دست به کار شود. چند فحش و ناسزا نثار همه کرد و فرياد کشيد: «خفه شين پدرسوخته‌هاي عوضي. يک ماه اضافه خدمت براي همه‌تون مي‌نويسم. همه‌تونو مي‌فرستم بازداشتگاه انفرادي...»
سربازها انگار صداي سرگرد را نمي‌شنيدند.
وقتي محافظين، افشردي را مجبور به سينه‌خيز کردند، چند نفر از سربازان ديگر هم روي زمين خوابيده، سينه‌خيز رفتند. سرگرد که از اين کارشان تعجب کرده بود، داد زد: «پدرسوخته‌هاي نفهم. کي به شما گفت سينه‌خيز برين. من فقط به اين قورباغه گفتم...»
سرگرد تا به خود بيايد، نصف بيشتر سربازها روي زمين دراز کشيده بودند و سينه‌خيز مي‌رفتند. تعداد آنها به قدري بود که ديگر افشردي در ميانشان گم شده بود. سرگرد يک لحظه خودش را باخت. احساس کرد در ميان گرداب سربازان گرفتار شده. بايد هرچه زودتر خودش را از اين مهلکه نجات مي‌داد. در آن لحظه درهاي فکرش به يک‌باره قفل شده بود. قدرت هيچ تصميمي نداشت.
مدام چهرة جوان و لاغر و بي‌زبان افشردي در نظرش مجسم مي‌شد و آنگاه حرف‌هاي ديشب سروان را به ياد مي‌آورد.
ـ    کل سربازها سه دسته شدن و بدون اجازة سردسته‌شون آب نمي‌خورن قربان! بقيه يا بايد به يکي از اين سه دسته بپيوندن و يا اينکه زير دست و پاي اين سه دسته له مي‌شن. نه غذايي بهشون مي‌رسه و نه پوشاکي. هر روز از دست يکي کتک مي‌خورن، بدون اينکه کسي به دادشون برسه...
سرگرد احساس کرد دست به ضامن يک بمب زده. بمبي که در طول چند ماه خدمت اين سرباز، از چشم سروان مخفي مانده بود. به همين خاطر از دست سروان عصباني شد. به گونه‌اي که خواست جلوي سربازها مشتي بر دهانش بکوبد اما هرچه کرد نتوانست. صحنة سينه‌خيز دسته‌جمعي سربازها، مواد مذاب آتشفشان بود که به سمت او جريان داشت. او تنها توانست دندان‌هايش را با غيظ بفشارد و بگويد: «خفه‌ت مي‌کنم سروان... مي‌کشمت!»
بعد گلوله شد به سمت ماشينش.
محافظين هم افشردي را رها کرده، دوان دوان به دنبالش رفتند.

روي ميز سرگرد پر از دفترچه يادداشت و کتاب‌هاي شخصي سربازان بود. کار همة کادر پادگان در اين چند روز شده بود مقايسة دست‌خط‌ها. نوچه‌ها هم پادوي آنها بودند. مدام سربازها را براي بازجويي مي‌آوردند و مي‌بردند. اگر کسي خصوصيات اخلاقي سربازي را مي‌خواست، از نوچه‌ها مي‌پرسيد.
سرگرد با هيچکس حرف نمي‌زد. از وقتي شنيده بود خبر نصب اعلامية فرار از سربازخانه به گوش ساواک رسيده، مثل آدم‌هاي سکته‌اي چهار ستون بدنش در هم شکسته بود. در اين چند روز نه خواب داشت، نه خوراک.
مدام سيگار مي‌کشيد، مشروب مي‌خورد و مخدر مصرف مي‌کرد. دود غليظ دخانيات و مخدر مثل مهي غليظ هواي اتاق را کدر کرده بود.
افراد حاضر در اتاق، زير آن مه و بوي تند سرفه مي‌زدند و کار مي‌کردند. آنها هر دست‌نوشتة مشکوکي مي‌ديدند، به سرگرد نشان داده، از او نظر مي‌خواستند.
بيشتر دست‌نوشته‌ها، يا زمزمه‌هاي عاشقانه بود، يا خاطرات روزانه. تنها دستنوشته‌اي که خيلي توجه سرگرد و ديگران را به خود جلب کرد، دست‌نوشتة افشردي بود.
«ديشب متأسفانه بدون اينکه وضو بگيرم روي تختم خوابيدم...» بعد از آن همه نامة عاشقانه خواندن، اين جمله چنان غيره منتظره بود که بيشتر حاضران را به قهقهه واداشت. سرگرد هم خيلي دوست داشت بخندد. اين سوژه از آن قبيل سوژه‌هايي بود که مي‌توانست خوراک يک هفته خنده‌اش را فراهم آورد. اما حالا چه فايده که ناي خنديدن نداشت. خودِ جمله برايش خنده‌دار بود، اما تصور نويسندة جمله تا عمق استخوانش را مي‌سوزاند.
«زير پتو رفتم تا بعداً وضو بگيرم. ولي خاک عالم بر سرم شد و خوابم برد. از لطف حضرت ولي‌عصر(عج) دور ماندم. حالا چرا؟ خدا مي‌داند!»
هر سه نوچه داشتند به دست‌نوشتة افشردي گوش مي‌دادند. کاک فايق با حسرت سر تکان مي‌داد. اياز وقتي پوزخند سرگرد را مي‌ديد، لجش درمي‌آمد. نظرعلي هنوز گيجِ موجودي بود که پس از گذشت هفت ماه خدمت، تازه کشف شده بود.
«در اينجا پاک ماندن مشکل است و خيلي چيزها قاطي مي‌شود. وقتي انسان از نظر روحي خراب شود، از توجه امام عصر(عج) هم دور مي‌شود. نماز مغرب ديشب را «ما في‌الذمه» و نماز عشا را «ادا» به جا آوردم.
امروز خيلي ناراحت‌کننده است. دل‌خوشي‌ام اين بود که نمازم قضا نشده است، ولي چه نمازي؟ يک مشت الفاظ را خواندن و نفهميدن! نمازهايم اصلاً روح ندارد و من فقط نگران نخواندن آنها هستم. از صبح تا ظهر آب نخوردم. خيلي عصباني بودم، ولي چه فايده؟... کاش نيامده بودم سربازي و اين طوري نمي‌شد. تنها اميدم بخشايش حيّ متعال است ولي هر چه بوده از تنبلي و سستي و بي‌ايماني بوده است و بس. شرط کرده‌ام تا آخر اين ماه، تا نمازم را نخوانم، شب‌ها نخوابم. همين داغ براي يک نفر که خودش را نوکر حضرت حجت(عج) مي‌داند، بس است.»
سرگرد در حالي که احساس دل‌پيچه و تهوع مي‌کرد، دويد سمت دستشويي. لحظه‌اي بعد در حالي که يک دستش را به دلش و دست ديگر را به پيشاني‌اش چسبانده بود آمد. ناله مي‌کرد و زير لب حرف مي‌زد. حدس مي‌زدم... حدس مي‌زدم...
سروان پرسيد: «قربان چي رو؟»
سرگرد گفت: «هرچي خرابکاري هست زير سر همين نماز خوناست.
همين يه جرم براي ساواک قانع‌کننده است. اين دست‌نوشته‌رو ضميمة پرونده‌ش کنين.»
سروان پرسيد: «قربان! اون اعلاميه‌ها رو چي جواب بديم؟ ساواک جواب مي‌خواد؟»
سرگرد بي‌حال نشست روي صندلي.
بنويسيد کار همين پدرسوخته بوده.
نظرعلي گفت: «ولي قربان! هيچ‌کدام از خط‌ها شبيه خط...»
سرگرد عصباني شد و فرياد کشيد: «خفه‌شو احمق. مگه اون مثل تو نادانه که دو تا خط رو با يه دست‌خط بنويسه؟ اون يک خرابکار سياسيه. مي‌فهمي سياسي يعني چي؟ کسي که حاضر مي‌شه دست به خلافي بزنه که حکمش اعدامه، آدم معمولي نيست!»
سروان که از تعجب چشمانش از حدقه درآمده بود، پرسيد: «قربان! همون دکتر خنگه رو مي‌گين؟»
سرگرد با عصبانيت فرياد کشيد: «خفه شو گوسالة بي‌عرضه. خنگ پدرته. هنوز خيلي مونده تا اون جونورو بشناسي!»
سرگرد وقتي اين جمله‌ها را گفت، خودش هم احساس ترس کرد. مدام چهرة سربازي در نظرش مجسم مي‌شد که در ظاهر ساده بود و به حساب‌نيامدني، اما در واقع اندوخته‌هاي چندين و چند سالة او را به خطر انداخته بود. در اوضاع به هم ريختة سياسي، تشويق سربازان به فرار از سربازخانه، آن هم با فرمان خميني...!
سرگرد بايد براي نجات خودش کاري مي‌کرد. اگر کمي بي‌گدار به آب مي‌زد، نه تنها فرماندهي پادگان، بلکه خودش را هم ممکن بود ببازد. بايد هر چه زودتر پروندة آن فلفل جانسوز را که هستي‌اش را آتش زده بود، تحويل ساواک مي‌داد. علاوه بر اين نبايد از تأثير اعلاميه غافل مي‌شد. آن اعلاميه راه را نشان سربازان داده بود. اگر تنها يک نفر موفق به طي کردن آن مي‌شد، محاکمة نظامي سرگرد حتمي بود...
تمام وجود سرگرد به يک‌باره لرزيد. پس از اين همه سال لذت و تفاخر فرماندهي حالا سنگيني بار مسؤوليت را احساس مي‌کرد. آن هم چه مسؤوليت خطرناکي. بايد عجله مي‌کرد. بايد خودش را هرچه زودتر از شر اين پرونده خلاص مي‌کرد!

ـ    اسم؟
ـ    غلامحسين.
ـ    شهرت؟
ـ    افشردي.
ـ    تحصيلات؟
ـ    ديپلم رياضي و دانشجوي اخراجي.
ـ    علت اخراج از دانشگاه؟
ـ    فعاليت سياسي عليه رژيم شاهنشاهي.
سرگرد با غضب به سروان نگاه کرد. سروان از شرم سرش را پايين انداخت. سرگرد سيگار ديگري روشن کرد و ادامه داد: «جرم اخير؟»
ـ    نصب اعلامية آيت‌الله خميني در محوطة پادگان و تحريک سربازان به فرار از خدمت سربازي.
سرگرد سري تکان داد و گفت: «خوبه. تکميل اين پرونده يه کمي جيگر منو خنک کرد. اما، يه چيزي هست که هنوز داره جزغاله‌م مي‌کنه.»
سروان چاپلوسانه پرسيد: «چيه قربان؟»
سرگرد گفت: «زهره‌ماره هالو! تو کي مي‌خواي اين چيزها رو بفهمي؟ اون روز که من مي‌خواستم اون مارمولکو تنبيه کنم، ديدي چه تعداد سرباز به حمايت از او سينه‌خيز رفتن؟»
سروان که در طول اين چند روز نگران اين سؤال سرگرد بود، با شرمندگي سرش را پايين انداخت و پاسخ داد: «بله قربان!»
سرگرد با صداي بلندتر پرسيد: «يک سرباز منزويِ تنهاي بي‌کس، چرا يک دفعه اين همه خاطر‌خواه پيدا کرد؟»
کاک فايق که مي‌ترسيد حرف بزند، با صدايي آهسته گفت: «يک دفعه نبود قربان.»
سرگرد صدايش را بلند کرد: «آهان! منم همينو مي‌خواستم بشنوم. مگه مي‌شه آدم يک دفعه يک پادگانو طرفدار خودش بکنه؟ اين پرونده ناقصه. بريد تحقيق کنيد، ببينيد اين همه سربازو چه جوري خام کرده. به هرکدوم چه‌ قدر پول داده؟ نکنه اسلحه داره و سربازها رو تهديد به مرگ مي‌کنه؟ اينها سؤال‌هايي هست که همين امروز بايد جواب داده بشه.


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


داستان دو(قدرت معنوی ایران)
چهار شنبه 12 مهر 1391 ساعت 15:7 | بازدید : 255 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

 
قدرت معنوی ملت ایران

 

بنده در همان دوران غربت، وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود، نزدیك پل خرمشهر رفتم و به چشم خودم دیدم وضعیت چگونه است. بنده در همان دوران غربت، وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود، نزدیك پل خرمشهر رفتم و به چشم خودم دیدم وضعیت چگونه است. فضا غم آلود و دلها سرشار از غصه بود و دشمن با اتكا به نیروهای بیگانه كه به او كمك می‌كردند همین آمریكا و غربیها و همین مدعیان دروغگو و منافق حقوق بشر درخرمشهر مستقر شده بود. تانك‌های او، وسایل پیشرفته او، هواپیماهای مدرن او، نیروهای تا دندان مسلح او؛ بچه های ما آر. پی.جی هم نداشتند؛ با تفنگ می‌جنگیدند؛ اما با ایمان و با صلابت. همین جوانان، با دست خالی، امابادل پر از امید و ایمان به خدا، بدون اینكه ابزار پیشرفته‌ای داشته باشند و بدون اینكه دوره های جنگ را دیده باشند وسط میدان رفتند و بر همه آن عوامل غلبه پیدا كردند.
روز سوم خرداد، همان ساعت اولی كه رزمندگان ما خرمشهر را گرفته بودند مرحوم شهید صیاد شیرازی به من تلفن كرد. بنده آن وقت رئیس جمهور بودم و گزارش اوضاع جبهه را می‌داد. می گفت الان هزاران سرباز و افسر عراقی صف بسته‌اند برای اینكه بیایند ما دست‌هایشان را ببندیم و اسیر شوند. قدرت معنوی یك ملت این است. فقط خرمشهر نیست، خرمشهر یك نماد است كربلای 5 ما هم همین طور بود؛ والفجر 8ما هم همین طور بود؛ فتوحات فراوان دیگر ما هم همین طور بود؛ عملیات خیبر و بدر و مجموعه هشت سال دفاع مقدس ما هم همین طور بود. البته ناكامی و شكست هم داشتیم و شهید هم دادیم؛ میدان مبارزه است. به بركت ایمان شهیدان ما و ایمان شما پدران و مادران و همسران كه شماها هم پشت سر شهدا قرار دارید چون اگر پدر شهید، مادر شهید و همسر شهید با او همدل و هم ایمان نباشند، او نمی‌تواند برود بجنگد توانستید در این مبارزه پیروز شوید. این همان درسی است كه باید همواره جلوی چشم ما باشد و به آن نگاه كنید.
نظر یادتان نرود.

موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


داستان 1(امدادگری)
چهار شنبه 12 مهر 1391 ساعت 15:4 | بازدید : 350 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

امدادگری

 

سال1360 دردهلاویه امدادگربودم.نیم ساعتی از عملیات آزادسازی بستان می گذشت که سیل مجروحان به محل اورژانس روانه شد.دربین شلوغی رفت وآمد آدم ها وآمبولانس ها،مجروحی توجهم را جلب کرد.سنی کمتر ازچهارده سال داشت وهردوپایش به شدت مجروح شده بود.خون زیادی ازبدنش می رفت. سال1360 دردهلاویه امدادگربودم.نیم ساعتی از عملیات آزادسازی بستان می گذشت که سیل مجروحان به محل اورژانس روانه شد.دربین شلوغی رفت وآمد آدم ها وآمبولانس ها،مجروحی توجهم را جلب کرد.سنی کمتر ازچهارده سال داشت وهردوپایش به شدت مجروح شده بود.خون زیادی ازبدنش می رفت.می گفتند شنی تانک ازروی پایش رد شده است!سراسیمه رفتم سراغش تا به هروسیله ممکن خون به اوتزریق کنم.پاهایش آش ولاش بود.رگ دست هایش نیز به علت خونریزی زیاد پیدا نمی شد.رفته رفته حالش بدترمی شد وهیچ کاری ازدست ما بر نمی آمد.درهمان حال دیدم زیر لب دارد زمزمه می کند.گوشم را به دهانش نزدیک کردم.باسروچشم اشاره ای کرد وچیزی گفت.باز متوجه نشدم حدس زدم حتمأ آب می خواهد.چون طبیعی بود که درآن حال خیلی تشنه باشد.به سرعت برایش آب آوردم.اما او ازخوردن امتناع کرد وباز چیزهایی گفت.این بار خیلی دقت کردم.او با صدایی بریده ولرزان گفت:*مرا به قبله کن.*خواسته اش را اجابت کرده ونشستم به تماشا.اوتکبیرگفت وشروع کرد به خواندن نماز.درآن حال احساس می کردم نه دربرابر نوجوانی چهارده ساله،بلکه در برابریک کوه نشسته ام.مجروهان دیگر مرا به سوی خود فرا خواندند.رفتم به بالینشان؛اما همه دلم پیش آن چهارده ساله بود.درکوچکترین فرصتی که به دستم رسید.باز آمدم به بالینش.*اودر حال نماز به شهادت رسیده بود.!*

در صورت پسند نظر بدهید.


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


گلایه ی پدر دو شهید!!!
شنبه 8 مهر 1391 ساعت 19:54 | بازدید : 220 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

گلايه‌هاي پدر دو شهيد

شهیدان «عباس و علیرضا عزیزی» دوتن از شهدای استان مرکزی هستند که در سال‌های 62 و 67 به شهادت رسيدند.

«محمدرضا عزیزی» پدر این دو شهید در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)- منطقه مرکزی- اظهار کرد: علیرضا در سن 19 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل شد. وقتي شهيد شد تازه دیپلم گرفته بود و تنها چند هفته از ازدواجش گذشته بود.البته همه شهدا راهشان را می‌شناختند. آنها به خاطر رضای خدا و دستور امام خمینی (ره) به جبهه‌ها رفتند تا از میهن خویش دفاع کنند و چیزی جز سربلندی میهن برایشان مهم نبود.

وي در ادامه از وضعیت نامناسب حجاب گلایه کرد و گفت: باید در نظر داشت که آرمان‌های شهدا چه بوده است و برای چه چیزی به شهادت رسیدند؟ هدف شهيدان پیروزی اسلام بود ولی در حال حاضر با دیدن وضعیت بدحجابی در جامعه، می‌بینیم که رضایت شهدا به دست نیامده است.

وی خاطرنشان کرد: جوانان امروز نیز مانند جوانان آن دوران اگر نیاز باشد از جان خود نیز خواهند گذشت و چیزی از جوانان سال‌های دفاع‌مقدس کم ندارند چون تجربه نشان می‌دهد که جوانان ما مرد روزهای سخت هستند.

با تشکر/نظر یادتان نرود/..


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , اخبار , ,

|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


بدون شرح
جمعه 16 دی 1390 ساعت 8:49 | بازدید : 324 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

خداحافظ حاج بخشی


 

امور فرهنگی پایگاه مقاومت بسیج شهید مدس( ره )

موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10


عـــــاشقان شهــــــــــــــــــــادت
سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 11:43 | بازدید : 241 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

پایگاه مقاومت بسیج شهید مدرس(ره) زواره

کمی دقت نمی کردی بیل میکانیکی به گل می نشست.زمان می گذشت.اما خبری از شهدا نبود داشتم با خودم حرف می زدم.


((
خدایا من هم با این ها بودم.چی شد اینها را انتخاب کردی؟
مگه ما آدم بدها دل نداریم؟خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی بهره بودیم؟))

توی پاکت بیل .یه تکه پارچه قرمز رنگ

توجهم را جلب کرد دویدم و برداشتمش.


گل ها را از روی آن پاک کردم.جواب سوالم بود:رویش نوشته بود:

 ((عاشقان شهادت))

فرمانده پایگاه: مصطفی عابدینی

موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8


آن روزهای آخر ( شهید حاج خداکرم )
دو شنبه 12 دی 1390 ساعت 10:23 | بازدید : 295 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

آن روزهاي آخر
خاطره ای از سردار شهید حاج خداکرم

اين آخري ها ، چهل و پنج شبانه روز با سردار بوديم .
داشتيم خودمان را براي سرماي زمستان آماده مي كرديم .
سردار گفته بود كه بايد فكري به حال نگهبان هاي دشت بكنيم . كانال ها را احداث كرده بوديم .
آن كله قندي هاي زرد ، محل عبور و مرور اشرار بود . مرتب گزارش مي رسيد كه از آنجا گذركرده اند .


 

پایگاه مقاومت بسیج شهید مدرس (ره) زواره آدرس: استان اصفهان، شهرستان اردستان، بخش زواره، میدان وحدت، خیابان شهید مدرس(ره)



آن ها گفته بودند بايد سردار را از ميان برداشت . همة ما نگران حال سردار بوديم ؛ اما او اصرار داشت كه شخصاً ناظر كارها باشد . يك روز براي بازديد نوار مرزي آمده بود .

 

به طرف صفر مرزي رفت . چند برجك سيار ساخته بودند .
نمي خواست نگهبانها در سرما پاس بدهند . مي گفت : مگر مردم بچه هايشان را از سر راه به ما امانت سپرده اند ؟
خيلي حرص و جوش نيروها را مي خورد . در حاشية مرز، كانال زده بوديم ؛ كانالي عريض و عميق ؛ بگونه اي كه ماشين ها نمي توانستند عبوركنند .
چند روز قبل از شهادت سردار، خبر دادند كه اشرار با لودر كانال را پر كرده اند و وارد خاك ما شده اند . سردار به اتفاق معاونينش آمده بود .
خودش رفت و بالا ايستاد و كانال را تخليه كردند . يك برجك هم در جاي حساس ساخت . مرتب به او مي گفتيم : بياييد برگرديم . منطقه امن نيست .
ولي سردار مي خواست با چشم خودش اتاقك نگهباني را ببيند كه ساخته مي شود ؛ حتي تا لحظة آخر از فكر نيروهاي زيردست خودش غافل نبود .


(( تربیت و آموزش پایگاه مقاومت بسیج شهید مدرس(ره) زواره)

موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 28
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9


چند خاطره از شهید همت
دو شنبه 12 دی 1390 ساعت 10:20 | بازدید : 325 | نویسنده : محمدرضاربی زواره | ( نظرات )

كنار نكش حاجي
(خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟
 

مقاومت بسیج شهید مدرس (ره) زواره آدرس: استان اصفهان، شهرستان اردستان، بخش زواره، میدان وحدت، خیابان شهید مدرس(ره)
نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .


 
من زودتر از جنگ تمام مي شوم

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.
 
 
امور فرهنگی پایگاه مقاومت بسیج شهید مدرس ((ره))
موضوعات مرتبط: دفاع مقدس , ,

|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8


صفحه قبل 1 صفحه بعد

منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
آخرین مطالب
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 41
بازدید دیروز : 381
بازدید هفته : 41
بازدید ماه : 474
بازدید کل : 268129
تعداد مطالب : 181
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بسیج بدنه فعال ملت است و آدرس basiji.org لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.  






آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 181
:: کل نظرات : 19

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 41
:: باردید دیروز : 381
:: بازدید هفته : 41
:: بازدید ماه : 474
:: بازدید سال : 2273
:: بازدید کلی : 268129